چکونه رابطه ی خود را بهبود ببخشیم

چرا هرچه برای رابطه ام تلاش میکنم اوضاع خراب تر میشود

بعضی ها می گویند: من با تمام وجود تلاش می کنم عشقم را به او نشان بدهم و واقعاً می خواهم رابطه ام را نگهدارم ولی نمی دانم چرا اوضاع مدام خراب تر می شود؟!

اگر از این افراد بخواهیم چند نمونه از تلاشی که برای رابطه انجام می دهند را مثال بزنند می گویند: هربار حس کنم ناراحت شده ازش می پرسم از من دلخوری؟ اگه به من زنگ نزنه خودم فوراً بهش زنگ می زنم، اگه قهر کنه من هستم که منت کشی می کنم، اگه بخواد رابطه را قطع کنه میرم دنبالش و براش توضیح میدم که چرا کارش اشتباهه و هرجور شده قانعش می کنم که برگرده، اگه برنگشت باز میدون رو خالی نمی کنم و اونقدر پیگیر میشم که بلاخره بفهمه کار درست اینه که برگرده! و اگه به زبان آدمیزاد نفهمید که کار درست چیه، اونوقت می زنم، می شکنم، سرزنشش می کنم، گریه و زاری می کنم، خودکشی می کنم و راهی بیمارستان میشم تا ببینه که با من چکار کرده و عذاب وجدان بگیره بلکه برگرده!

اگر بخواهیم بی طرفانه به فهرست این رشادت ها نگاه کنیم به نظر می رسه که هدف از این کارها بیشتر از این که در جهت منافع هر دو طرف رابطه باشه، به منظور نجات دادن خودمون از حال بد ترک شدنه!

مسلماً از دست دادن یک رابطه عاطفی مهم برای همه انسان ها دردناکه، ولی همین حال بد برای بعضی ها یک احساس فوریت به دنبال داره. یعنی تصور می کنند به محض اینکه حال بد شدیدی در بدن خود احساس کردند باید فوراً اقدامی انجام بدهند تا هرچه سریعتر از شر این احساس ناخوشایند راحت بشوند. به همین خاطر بعضی ها تلاش مذبوحانه ای انجام می دهند تا فردی که از رابطه بیرون رفته را برگردانند، به خودشان آسیب می زنند یا خودکشی می کنند چون به هر قیمتی می خواهند از آن حال بد کذایی فرار کنند.

واقعیت اینه که ما به عنوان انسان طیف وسیعی از احساسات را تجربه می کنیم. خیلی وقت ها زندگی مطابق خواست ما پیش نمیره و به چیزی که می خواهیم دست پیدا نمی کنیم بنابراین حتماً ناکامی هایی را تجربه می کنیم و حتماً حالمان بد میشه ولی تجربه یک حس بد شدید به این معنی نیست که مثل کسی که در حال سقوطه به هرجا که شد چنگ بیاندازیم تا داخل گودال حال بد نیافتیم چون در نهایت می افتیم و از تجربه این احساسات انسانی هیچ گریزی نیست! مشکل اینجا پیش می آید که خیلی از ما فقط حال خوب و خوشایند را می خواهیم و احساسات بد و ناخوشایند را با لگد از خودمان بیرون پرت می کنیم و در حین این لگد پرانی ها گاهی لگدمان به طرف مقابل می خورد و او را رنجیده تر و دورتر می کنیم.

شاید ما این روش را از والدینمان الگوگیری کرده باشیم ، شاید والدین ما هم تحمل حال بد خود را نداشتند و بر اساس عواطف و هیجانات آنی خود واکنش نشان می دادند مثلا” خشم یا ترس خود را فوراً به رفتار تبدیل می کردند و برای رسیدن به خواسته های خود پرخاش می کردند، سرزنش می کردند و یا به  شما احساس گناه می دادند. شاید هم برعکس، والدین همیشه گوش به فرمان خواسته های ما بودند و اجازه ندادند آب توی دلمان تکان بخوره، آنقدر که هیچوقت نفهمیدیم ناکامی اصلاً یعنی چی و یاد نگرفتیم وقتی چیزی مطابق میلمان پیش نرفت و حالمان بد شد، دندان به جگر بفشاریم و به قول دوست عزیزم دکتر حمیدپور گُل به دهان بگیریم (گل به دهان گرفتن یکی از اصطلاحات کرمانی های عزیز هست یعنی حرفی نزنیم و کاری نکنیم، در حقیقت کنایه از شکیبایی و صبر پیشه کردن است) تا افسار رفتارمان را بدست حال بدمان ندهیم.

مشکل احساسات این است که بی ثبات هستند، زیاد بالا و پایین می شوند و می توانند سریعاً از یک حالت به حالت دیگر تغییر شکل بدهند، مثلاً ممکن است در یک لحظه عشق و نفرت را با هم تجربه کنیم، بنابراین اگر طبق احساسمان رفتار کنیم هیچ بعید نیست که شب به طرف مقابل فحش بدهیم و صبح قربان صدقه اش برویم!!! در این حالت احتمالاً فردی بی ثبات و دمدمی مزاج دیده می شویم که بیشتر شبیه یک کودک درمانده است تا یک فرد بزرگسال و بالغ. صمیمیت، دوست داشتن و دوست داشته شدن هم کیفیتی است که معمولاً بین دو بزرگسال بالغ اتفاق می افتد و نه با کودکی که هربار حالش بد می شود جیغ می کشد و به زمین و زمان لگد می پراند. پس اگر می خواهید واقعاً به خودتان و روابطتان کمک کنید زحمت بکشید و بیشتر از این برای رابطه تلاش نکنید! به جایش وقتی حالمان بد است گُل به دهان بگیریم و یاد بگیریم که چطور احساسات ناخوشایند خود را بپذیریم و مدیریتشان کنیم.

تالار پذیرایی

بهترین تالارهای پذیرایی ، تالارهای ویژه در تهران، باغ تالارهای مجلل و شیک  را میتوانید در سایت تالار پلاس جستجو کنید.

380 بازدید کل, 1 بازدید امروز

×